تبليغاتX
۩۞ღ•.•تو را من چشم در راهمღ•.• ۩۞۩

۩۞ღ•.•تو را من چشم در راهمღ•.• ۩۞۩

 

سلام بهترین وخوشبوترین گلهای خداخوبین؟

دوستای گلم من از فرداصبخ تا۸روزنیستم اگه لایق باشم

میرم پابوس امام رضا البته بادوستام۵نفری میشیم فک کنم

برام دعا کنید که برگشتم عقلم بیادسرجاشالبته نه اینکه فک کنیدخدایی نکرده

دیوونه شدما نه اما خب بایدعاقل بشم وبه حرف یکتای نازم گوش بدم

ببخشید که نتونستم واسه آپم خبرتون کنم آخه میدونین این مامان خانمی انقد وسایل

چیده پایتختم تا بذارم تو ساک که وقت سرخاروندنم ندارم این تایمم به زور اجازه گرفتم تازه همشم غر میزنه که بجنب

به قول دادا جونم مادره خب اولین باره دخترشوتنها راهی سفرمیکنه  اونم دخمل به این کوشولویی

دادا یادش میره که من ترم آخره دانشگام بازم میگه کوشولویی

به هرحال دیگه برم تا مامانی سیستمو جمع نکرده .اگه بئی خوبی دیدن حلالم کنید

همتونو دوست دارم مواظب خودتون ودلاتون باشین.عـــلــــی یــــارتـــــون

                    "دخترصحرا"

+نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت19:23توسط دخترصحرا | |

 
این داستا نو تو یه وبی خوندم خیلی خوشم اومد گذاشتم تا شما هم استفاده کنید
 
یک روز آموزگارازدانش آموزانی که درکلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
 
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
 
 برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند.
 
 شماری دیگرهم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .
 
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود رابرای ابرازعشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:
 
 یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.
 
آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .
 
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.
 
شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
 
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند .
 
 ببرآرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
 
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
ببر رفت و زن زنده ماند .
 
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
 
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
 
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !
 
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.
 
از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. ››
 
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد:
 
همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند.
 
پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.
 
این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود
                                          

                                                             

+نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت13:10توسط دخترصحرا | |

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting ServiceHosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

قطره‌ دلش ‌دريا مي‌خواست. خيلي‌وقت‌ بود که‌ به‌ خدا گفته ‌بود.


هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و

 

عشق‌و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.


قطره‌ عبور کرد و گذشت. قطره‌پشت‌سر گذاشت.


قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌شد و راه‌ افتاد. قطره‌از دست‌داد و

 

به‌آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌از رنج‌و عشق‌و صبوري‌ آموخت.

 
تا روزي‌که‌خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌دريا

 

رساند. قطره‌طعم‌دريا را چشيد. طعم‌دريا شدن‌را. اما...


روزي‌ قطره‌ به‌خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌هست؟

 
خدا گفت: هست.


قطره‌ گفت: پس‌من‌آن‌را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌را.


خدا قطره‌ را برداشت‌و در قلب‌آدم‌گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌است.


آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌کلمه‌اي‌مي‌گشت‌تا عشق‌را توي‌آن‌بريزد. اما

 

هيچ‌کلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌عشق‌را نداشت. آدم‌همه‌ عشقش‌را

 

توي‌يک‌قطره‌ريخت. قطره‌از قلب‌ عاشق‌عبور کرد. و وقتي‌که‌قطره‌ از

 

چشم‌عاشق‌چکيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون که‌عکس‌من‌در

 

                                                                                    «اشک‌عاشق‌» است.

+نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت12:5توسط دخترصحرا | |

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 

این عکس کاملا گویاست!!

 

جایی برا حرف نمیذاره!!!!!!!

 

تا به حال تو زندگیتون این حس وتجربه کردین؟؟؟

 

نظرتون راجع بهش چیه؟چه جور حسیه؟اصلا عشق چه رنگی؟

 

چرا برا بعضیا هست وبعضیا مث این کوشولو تو کفش میمونن؟

+نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت11:20توسط دخترصحرا | |

خداوندا!

این دل شکسته را جز دستهای مهربانی تو درمانی نیست و این دست بسته را جز از ابر احسان تو بارانی، نه.

خدایا!

این قامت خمیده جز به دیدار تو راست نمی شود و این تنهای غریب جز در خانه تو هر آنچه خواست نمی شود .

خدایا!

این قلب هراسناک و لرزان جز در دستهای تو آرام نمی گیرد و این خود زبون و خفت کشیده، بی توجه عزیزانه تو سبقت از هر چه پخته و خام نمی گیرد.

خدای من!

این دانه به خاک نشسته را بی آب و آفتاب تو، کجا سر شکفتن هست و این غریب و خسته را بی ماهتاب لطف تو کی پای رفتن؟

خدایا!

این شکاف تنهایی را جز چشمه سار جاودان مهر تو پر نمی کند و غنچه حوائجم بی باغبانی تو شکفته نمی شود و غبار اندوه از چهره غمزده ام جز باران رحمت تو نمی شوید و سموم نفسم را جز تریاق رأفت تو درمان نمی کند.

خدایا کمکم کن تا با این دل شکسته ار غم وتنهایی در این کلبه کوچک دلم ثبت کنم خاطرات شیرین وتلخ زندگیم را.

+نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت15:32توسط دخترصحرا | |